تبلیغات
دلتنگی ما 2 تا - مطالب داستان

دلتنگی ما 2 تا

کسی که در حضورت از تو میترسد در غیابت از تو متنفر است

دیروز معلم ریاضی گفت:

دو خط موازی هیچگاه بهم نمیرسن.

مگر اینکه یکی از آنهاخودرا شکسته باشد

گفتم:

من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم؟

لبخند تلخی زد وگفت:

شاید او هم به سمت خطی

شکسته است.

همین.


نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت 11:55 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

حکایت دوستان

ومـــا،


حکایت برکه و

ماهــه


دور از هم ودر دل هم.


نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 02:35 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

 

  امام صادق علیه السلام:


کسی که دوست دارد بداند آیا نمازش پذیرفته شده است یا آن را نپذیرفته اند،


با تامل بنگرد که آیا نمازش او را از فحشا و منکر باز داشته؟

 پس به اندازه ای که او را بازداشته از او پذیرفته می شود.



نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1392 ساعت 05:46 ب.ظ توسط مریم نظرات |

 

سلامتی اونایی که؛

 

براشون مهم نیست عشقشون قشنگترین

 

موجود دنیا باشه

 

فقط می خوان کسی کنارشون باشه که

 

بشه باهاش قشنگترین

 

دنیا رو ساخت!


نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 08:10 ب.ظ توسط مریم نظرات |

حتما تا آخر داستان رو بخونید.

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به


دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.


بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن


عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.


خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا


فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن


مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم


نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ساعت 12:50 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

جسد آنهایی که میگفتند برایت میمیرم،

پیدا شد

در آغوش دیگری جان داده بودند!!!

 


نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 11:09 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی

 که در دل داشت برای دکتر گفت.

دکتر: برو فلان سیرک

آنجا دلقکی است با كارهاش

اونقدری میخندی تا غم هات یادت بره.

مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم.




نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین 1392 ساعت 02:04 ب.ظ توسط شاهین تیز پر ؟؟؟؟ |

بـــاران را مــےگـــویـــــَــمــ

بـــه شـــانـــہ امـ زد وگــُـفــــت :


خــَـســتـــہ شُــــدے...

امــــروز را تــُــو اســـتـــراحــَـت کـــُـن

مـَــن بـــه جــــایـــَـت مـــے بـــارَمـ.....



/news_cats_252.html

نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 03:16 ب.ظ توسط شاهین تیز پر ؟؟؟؟ |

حکایتی زیبا از احسان حضرت فاطمه (س)


داستانک؛ پیرمرد فقیر و گردن بند...


روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد.
پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»،
 پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

 پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست.
حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم.
اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد
و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد:
 ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و
به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست.
عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید.
 عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت:
این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم.
 پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید.
غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود:
من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید.
 غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد،
چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود،
پیاده ی را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 03:00 ب.ظ توسط شاهین تیز پر فطمه(س) نظر |

بچه ها دست بابا خونی شده

گمونم شش ماهه قربونی شده

 

عباشو به روی اصغر کشیده

گمونم خیلی خجالت کشیده

 

اینقده گریه نکن هیچ کی جوابت نمیده

غیر تیر حرمله هیچ کسی آبت نمیده

 

مادرت شیر نداره تو که اینو خوب میدونی

چرا هی زبونتو دور لبت می گردونی

 

آسمون ابری شده یا چشم من تار می بینه

بارونه یا اشک تو به روی لبهام می شینه


نوشته شده در جمعه 3 آذر 1391 ساعت 10:47 ق.ظ توسط مریم نظرات |


پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

 

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

 

 

 

 

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

 

 

 

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

 

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبودکودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنیآیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

 

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا



نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 08:29 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت

 

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

 

 

 

البته بگم که در مورد همه صدق نمیکنه ها ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 02:32 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

           خـوابـ دیدمـ دوباره باهَـمیـمـ

                          از خـنده بیـدار شُـدمـ

                                      دیوانــﮧ وار بــﮧ اطرافـ نگـریستمـ                                                   

                                                         چشمـانمـ پُـر از اَشکــ شُــدـ

 

                   

*****+++++*****+++++*****+++++*****+++++*****+++++*****+++++*****


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 04:54 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

ماهی کوچکی در دریای بیکران دلت بودم و به خود میبالیدم...

روزها و سال ها خوشحال از اینکه دریایی چون تو دارم...

اما حال چند روزیست که مرا در باتلاقی از بدبختی و غم رها کردی و

دیگر سراغم را نمی گیری... چرا؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 12:05 ق.ظ توسط مریم نظرات |

چقدر جالبه!بخوای بنویسی وهیچی واسه نوشتن نداشته باشی!

همه چیز از روزی شروع شد که گفتم دوستت دارم..

بغض کردم خدایا...

همیشه می گن این جمله ست که معجزه می کنه اما چرا همیشه برای من همه چیز معکوس بوده؟؟؟ گفتن همین جمله زندگیمو منقلب کرد .........

عذاب موندن و رفتن و سوختن و ساختن وهزار درد......

 کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین 1391 ساعت 07:44 ق.ظ توسط مریم نظرات |

اخرین مطالب
پـــ ــایـــ ــان
بازم یه جمعه دیگه و انتظار....
عیدتون مبارک
دلتنگی 44
دلتنگی 43
تولدم
پست ثابت
تولد
دلتنگی 42
دلتنگی 41
دلتنگی 40
دلتنگی 39
دلتنگی 38
دلتنگی 37
دلتنگی 36

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 3 ) 1 2 3