تبلیغات
دلتنگی ما 2 تا - دلتنگی 42

دلتنگی ما 2 تا

کسی که در حضورت از تو میترسد در غیابت از تو متنفر است

با یه دختر خوب نامزد بودم همه چى عالى بود و خداییش دختر محشرى بود

 خانواده خوبى داشت و قرار بود با این دختر مهربون ازدواج کنم

 فقط یه چیز منو خیلى آزار میداد و اونم خواهر کوچیکترش بود که خیلى با من راحت بود

و زیاد باهام شوخى میکرد و انصافا هم خیلى خوشگل بود

چند وقتى مونده بود به عروسیمون که یه روز خواهر نامزدم زنگ زد و

 گفت که مادرش خواسته برم اونجا تا یکم راجع به مسائل عروسى حرف بزنه

منم قبول کردم و راه افتادم وقتى رسیدم دیدم کسى نیست به جز خواهر نامزدم

 بعد چند ثانیه بهم گفت مقداری پول لازم دارم اگه بهم بدى میزارم بامن باشى و

بعدش رفت تو اتاق خواب چند دقیقه با خودم فکر کردم و

بعد به سمت درب خروجى رفتم چند تا پله پایین تر نرفته بودم که یهو ...

نامزدم و باباشو با چشم گریان دیدم

باباش بهم گفت به خانواده ى ماخوش اومدى تو امتحان قبول شدى

 

از اون روز خیلى میگذره ولى

هنوز کسى نمیدونه داشتم میرفتم کیف پولمو از تو ماشین بردارم!!!!

 

به این میگن خیـــــــــانــــت  (آشـ ـغـ ـال ....)  


نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد 1393 ساعت 12:26 ب.ظ توسط مریم نظرات |

اخرین مطالب
پـــ ــایـــ ــان
بازم یه جمعه دیگه و انتظار....
عیدتون مبارک
دلتنگی 44
دلتنگی 43
تولدم
پست ثابت
تولد
دلتنگی 42
دلتنگی 41
دلتنگی 40
دلتنگی 39
دلتنگی 38
دلتنگی 37
دلتنگی 36