تبلیغات
دلتنگی ما 2 تا

دلتنگی ما 2 تا

کسی که در حضورت از تو میترسد در غیابت از تو متنفر است

    لطفا به من عشق تعارف نکنید سیرم!

        



سلام   خدمت همه بازدید کنندگان ودوستان عزیزخوش اومدید.

 

امیدوارم ایام بکامتان شیرین مثل عسل باشد.

 

 

تو که کپی میکنی لطفا

نظر یادت نره!

 

عکس پائینی رو دیوونه

 

برام انتخاب کرده والان تو حبسه

 

برای آزادی دیوونه بخاطر عروسکش

 

دعا کنید.



 



http://ogab999.persiangig.com/01.jpg





نوشته شده در دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 03:52 ق.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

قانعم به یادت

 پس یادت را هم از من نگیر

که یادت مهربانترین تصویر دنیاست


نوشته شده در دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 05:00 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

 

چای هایت را تلخ نخور

 

          یکبار صدایم کن...

 

            تمام قندهای دلم را برایت آب میکنم..

 


نوشته شده در دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 02:41 ب.ظ توسط مریم نظرات |

 

همیشه به یادت هستم ، اما شاهدی ندارم

 

جز کلاغ بام خانه مان

 

که او هم حقیقت را به تکه پنیری میفروشد...


نوشته شده در دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 10:36 ق.ظ توسط مریم نظرات |

گاهی وقتها دلتنگت میشوم که                                                        وچه دلتنگی . . . .

بی تابی ام را هیچ بهانه ای تاب نمی آورد                                         وچه تابی . . . . .

                    به خود که می آیم میبینم ازکسی دورم که بی بهانه دوستش دارم.



دعام کنید بدجوری داغونم.




نوشته شده در دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت 08:12 ق.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

هر چند که میگن سیگار زیان آور است ولی

یه درس خوب بمن داد واون اینکه

به پای کسی بسوز که

نفسشو خرجت

کنه

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 10:16 ق.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

تو روزگار رفته ببین سهم ما چی شد.

از عـــشـــق تبـــــاهـــی

از زنــدگی مصیبت

ازدوستی شکستو

از سادگی خیانت . . .

ای خدا منو

داری؟

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 09:53 ق.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |



یادت هست وقتی دستت را گرفتم چند سال بود که خورشید رو ندیده بودی؟

یادت هست وقتی دستت را گرفتم چقدر سر به زیر بودی،

وداشتی شیشه مصرف میکردی؟

یادت هست که چقدر ترسو

بودی وبه سایه خودت

چندتا تیر شلیک کردی؟

اینها گوشه ی از یادت هست ها هستن

واقعا یادت هست؟



الان بعداز گذشت چندسال به گمانت آدم شدی که به من شاخ شدی؟

عشقم آدمی را آدمیت لازم هست.

همین.



نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 01:59 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

به یاد آغوشـــی افتادم که قرار بود فقط مــنو بغل کنه ولی . . . . . .

به یاد لبـــی افتادم که قرار بود فقط رو لــــب من باشه ولی . . . .

به یاد اون سری افتادم که قرار بود رو شونه ام باشه ولی . . . .

ولی الان کسی نیست که این ولی ها

رو جواب بده.بیا یکبار دیگه

بشکن غرورم رو وبعد

برو.برو





نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 12:34 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

 

عمق فاجعه ی " تنهایی " را وقتی حس میکنم که

 

از تو خبری نیست...

 


نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 10:30 ق.ظ توسط مریم نظرات |

 

در تنهایی خیالم تو را مهمان رویاهایم میکنم

 

                                                       و به آرامی میگویم

 

                                                                                           " دلتنگتم "


نوشته شده در سه شنبه 9 مهر 1392 ساعت 03:20 ب.ظ توسط مریم نظرات |

 

   گاهی وقتا فکرکردن به بعضیا دلگرمم میکنه...

 

                         آهای بعضیا خیلی مخلصیم.


نوشته شده در دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت 08:10 ب.ظ توسط مریم نظرات |

 

به نسل های بعدی بگویید

 

" نسل ما نه سر پیاز بود، نه ته پیاز...

 

نسل ما خود پیاز بود که هر کسی ما را دید گریه اش گرفت"


نوشته شده در دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت 03:05 ب.ظ توسط مریم نظرات |

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

میشه بیای و به

دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم.

بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم.

گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو

وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن

عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت،

فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟پ

ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم.

آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.

حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده

در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای

بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.

با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه

گفت، دختر شما، آوا، واقعا

فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره.


زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه.

در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر

عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده.

آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن

مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله

اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من،

تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟


خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن


که آنجور که می خوان زندگی می کنن.


آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون


رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392 ساعت 10:09 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

امروز از قدیم ها مینویسم

یادت هست که میگفتم من تو بند نمیمونم ویجورائی

آزاد میشم؟

یادت هست؟

تو گفتی منتظرت هستم تا بیائی ومن

خوشحال از حرفت

واقعا منتظر من بودی

یا خم شدن کمرم؟

بی انصاف،انصافت چی شد

که سر حرفت نموندی؟

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 07:56 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |


نوشته شده در سه شنبه 2 مهر 1392 ساعت 11:14 ب.ظ توسط شاهین تیز پر نظرات |

اخرین مطالب
پـــ ــایـــ ــان
بازم یه جمعه دیگه و انتظار....
عیدتون مبارک
دلتنگی 44
دلتنگی 43
تولدم
پست ثابت
تولد
دلتنگی 42
دلتنگی 41
دلتنگی 40
دلتنگی 39
دلتنگی 38
دلتنگی 37
دلتنگی 36

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 48 ) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...